لئو تولستوی برگردان:گودرز شفیعیان

هسته‏ای اندازه‏ی یک تخم‏مرغ

لئو نیکلاویچ-تولستوی-نویستنده‏ی بزرگ روسی در سال 1828 متولد شد و در سال‏ 1910 درگذشت.او از مالکین اشراف روسیه بود.در خارج به سیر و سفر پرداخت.کار نویسندگی را در سال 1825 آغاز کرد.اثر بزرگش«جنگ و صلح»بین سال‏های 1862 و 1869 منتشر شد.و از پی آن شاهکاری به نام آناکارنینا هر دو از لحاظ وسعت و عمق و قوت درخور توجه‏اند.وی داستان‏های کوتاه و بلند زیادی نوشت،هم‏چنین درباره‏ی هنر نیز آثاری برجای گذاشت.

زمانی که در دره‏ی تنگی چند بچه،شیئی را پیدا کردند که اندازه‏ی یک تخم‏مرغ بود و شیاری‏ از وسط آن مانند هسته یک دانه می‏گذشت.عابری آن را دید و پنج کوچک(واحد پول روسیه) به بچه‏ها داد و آن را با خود به شهر برد و به‏عنوان عتیقه به تزار فروخت.تزار،خردمندانش را فراخواند به آن‏ها گفت که تحقیق کنند این شی چیست؟تخم‏مرغ است یا هسته؟

خردمندانش درباره‏ی آن زیاد فکر کردند اما نتوانستند بفهمند.هنگامی که شی در پنجره‏ بود مرغی به داخل اتاق پرید و با نوکش سوراخی در آن ایجاد کرد و آن‏ها فهمیدند که آن‏ دانه‏ی چاودار(گندم سیاه)است.

تزار شگفت‏زده شد و به خردمندانش دستور داد تحقیق کنند بینند این هسته کی و چه‏ موقع کشت می‏شده است!خردمندانش به تفکر درباره‏ی آن پرداختند.کتاب‏هایشان را گشتند، اما نتوانستند چیزی پیدا کنند،پیش تزار رفتند و گفنتد:

ما نمی‏توانیم جوابی برای آن پیدا کنیم در کتاب‏های ما چیزی راجع به آن وجود ندارد.باید از روستاییان بپرسیم،شاید یکی از آن‏ها از گذشته راجع به این هسته کی و چه موقع کشت‏ می‏شده،شنیده باشد.

تزار دستور داد چند روستایی کهن‏سال را پیدا کنند و پیش او بیاورند،خردمندانش‏ به جست‏وجوی درباره‏ی مردانی پرداختند و یکی از آن‏ها را پیش تزار آوردند.او فاقد دندان بود و پوستی متمایل به سبز داشت و با دو چوبی که زیر بغلش بود به سختی راه می‏رفت.

تزار هسته را به او نشان داد،اما پیرمرد به سختی قادر بود ببیند با دید کم و احساس کمی که‏ داشت هسته را در دستش گرفت.تزار از او پرسید:پیرمرد آیا می‏دانی کجا چنین هسته‏هایی‏ کشت می‏شده.آیا این دانه را در مزرعه‏ات کاشته‏ای؟آیا در دوران زندگی‏ات هم چون دانه‏هایی‏ خریده بودی؟پیرمرد کر بود و به سختی می‏توانست بشنود یا بفهمد،جواب داد:«نه»من در زمینم نه چنین دانه‏ای کاشته‏ام و نه جمع کرده‏ام و نه تاکنون دانه‏ای مانند آن را خریده‏ام.

دانه‏هایی را که ما می‏خریدیم شبیه هسته‏های کوچکی بود که حالا هم خرید و فروش می‏شود، باید از پدرم بپرسم شاید او شنیده باشد که این هسته‏ها کشت می‏شدند.

تزار دستور داد که پدر پیرمرد را پیش او بیاورند.او را پیدا کردند و پیش تزار آوردند.پیرمرد با یک چوب زیربغل آمد.تزار هسته را به او نشان داد.چشمانش هنوز سالم بود و به وضوح و روشنی می‏دید.

تزار از او پرسید:«پیرمرد آیا تو می‏دانی کجا چنین هسته‏ای کشت می‏شده است،آیا تاکنون‏ چنین دانه‏ای را در مزرعه‏ات کاشته‏ای یا طی زندگی‏ات همچو دانه‏ای خریده‏ای»؟اگرچه پیرمرد به سختی اما بهتر از پسرش می‏شنید؛او گفت:«نه»من در مزرعه‏ام نه چنین دانه‏ای می‏کاشتم و نه جمع می‏کردم و نه می‏توانستم چیزی بخرم،زیرا در دورانی که من زندگی می‏کردم هنوز پول‏ رایج نبود،ما همه خودمان را با دانه‏هایی که می‏کاشتیم تغذیه می‏کردیم:اگر کسی نیاز پیدا می‏کرد با یکدیگر تقسیم می‏کردیم.من نمی‏دانم این هسته‏ها کجا کاشته می‏شدند،هسته‏هایی را که ما می‏کاشتیم سخت‏تر از آن‏هایی هستند که امروز کاشته می‏شوند،من هرگز هسته‏هایی‏ شبیه این ندیده‏ام گرچه پدرم به من گفت که در زمان او دانه‏هایی که آن‏ها را گردآوری می‏کردند بهتر،محکم‏تر و پر محصول‏تر از حالا بود.شما باید از او بپرسید.

تزار دنبال پدر پیرمرد فرستاد.او را پیدا کردند و پیش تزار آوردند.وی بدون چوب زیربغل‏ نزد تزار آمد و به آسانی راه می‏رفت چشمانش می‏دید،شنوایی‏اش خوب بود و بیانش واضح و روشن تزار سته را به او نشان داد،پدربزرگ به آن نگاه کرد و آن را در دستانش چرخاند و گفت‏ زمان درازی می‏گذرد از زمانی که من این دانه‏ی خیلی قدیمی را دیده‏ام.او گازی به هسته زد و اندکی آن را جوید و گفت:«درسته خودشه».

-پدربزرگ به من بگو کجا و چه موقع این دانه‏ها کشت می‏شد؟آیا شما در مزرعه‏تان این‏ دانه‏ها را می‏کاشتید یا در زمانتان آن را خرید و فروش می‏کردید؟

-در آن زمان این دانه‏ها در همه‏جا کشت می‏شد و من خودم و دیگران در تمام عمرم با این‏ دانه‏ها تغذیه می‏شدیم دانه را می‏کاشتم،جمع‏آوری می‏کردم و آن را می‏کوبیدم.

تزار پرسید خوب پدربزرگ به من بگو کجا این دانه‏ها را می‏خریدید و مزرعتان کجا بود! جواب داد مزرعه من زمین خدا بود.هرکجا را که می‏خواستم،می‏کاشتم.زمین مال کسی نبود، هیچ‏کس هرگز نگفت زمین من،کار هرکس مال خودش بود.تزار گفت:پس به بیش‏از دو سوال‏ من جواب بده:«چرا این دانه‏ها پیش‏تر کشت می‏شد اما حالا نه»و سوال دیگر:«چرا نوه‏ات روی‏ دو عصا رفت و پسرت روی یک عصا و خودت بدون داشتن آن‏ها راحت حرکت می‏کنی و نیز چشمانت روشن،دندان‏هایت محکم و بیانت روشن و واضح می‏باشد؟»

پدربزرگ به من بگو چرا این دو چیز اتفاق افتاد؟پیرمرد جواب داد این دو چیز اتفاق افتاد به خاطر این بود که آدم‏ها کار خودشان را رها کرده‏اند و به کار دیگران طمع دوخته‏اند.در گذشته‏ متفاوت با حالا زندگی م‏کردیم ما با دسترنج زندگی می‏کردیم بدون این‏که غبطه‏ بخوریم که دیگران چه دارند.

 



تاريخ : سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | 6:40 بعد از ظهر | نویسنده : ر |
  • بوم اف
  • بک لینک