Home

Gwendolyn Brooks

Story summary

The story called 'Home' by Gwendolyn Brooks is a tragic story of a family losing their house. The climax of the story is when, Papa and his family were about to lose their ancestral home, because of lack of money. Although the story's center theme is about losing their shelter, much of it consists the conversation of Maud Martha and her family. Moreover, this story can also be compared with the modern time economic situation. Overall, the story is a taught tight edition of Miss Brooks and her creative writing about a family's struggle to regain their old home.

 


خانه

 نوشتۀ گویندلین بروکس1

 

حرف‌های خودمانیِ توی این ایوان؛ گل زرآوندِ درون گلدان پرنقش‌ونگار، در گوشۀ آفتابگیر حیاط؛ و قلمۀ جان‌سخت سرخس شمالی و باشکوهِ عمه اِپی2، کنار درب پشتی –  همه و همه چیزهایی بود که آنها هرگز دلشان نمی‌خواست از دست بدهند. مامان، مارتا3 و هلن4 به آرامی روی صندلی راحتی‌شان تاب می‌خوردند و نظاره‌گرِ انعکاس نور آفتابِ دمِ غروب بر روی چمن‌ها، میله‌های چشم‌نوازِ نردۀ آهنی و درخت سپیدار بودند.

احتمال آن می‌رفت که همه اینها از دست برود و به زودی نگاه مالکانۀ دیگران نظاره‌گر این پرتوها و حوضچه های نور و آن درخت و نرده های زیبا شود.

آن روز ظهر وقت نهار، قرار بود بابا به ادارۀ وامِ مالکین برود. اگر نمی‌توانست مهلت دیگری بگیرد، آنوقت مجبور به ترک خانه‌ای می‌شدند که بیش از چهارده سال در آن زندگی کرده بودند. ادارۀ وام مالکین خیلی سخت می‌گرفت و امید چندانی نبود. همه نشسته بودند و داشتند به عاقبتشان فکر می‌کردند.

مامان گفت: «می رویم یک جای دیگر، توی یک آپارتمان قشنگ. یک جایی توی خیابان ساوت پارک5 یا خیابان میشیگان6 یا محلۀ واشنگتن‌پارک‌کورت7». (که در اصل شکل کتابیِ این جملۀ غیررسمی میباشد:«میریم یه جای دیگه. تو یه آپارتمون قشنگ. یه جایی تو خیابون ساوت‌پارک یا خیابونمیشیگان یا محلۀ واشنگتن‌پارک‌کورت)** هم دخترها و هم مامان خوب می‌دانستند که اجارۀ آن آپارتمان‌ها حتی برای کسانی هم که دو برابرِ بابا حقوق می‌گرفتند سنگین بود. اما کسی در این مورد حرفی نزد.

هلن گفت: «آن آپارتمان‌ها خیلی قشنگتر از این خانۀ قدیمی‌اند. من که دوستانم را تا زمانی که توی این خانه هستیم به اینجا نمی‌آورم. بعضی‌‌‌هایشان هم که اصلاً این طرف‌ها نمی‌آیند، مگر اینکه با تاکسی فقط از اینجا رد شوند». (که در اصل شکل کتابیِ این جملۀ غیررسمی میباشد: « اون آپارتمونا خیلی قشنگتر از این خونۀ قدیمی‌اند. من که دوستام رو تا زمانی که توی این خونه هستیم، اینجا نمیآرم. بعضی هاشون هم که اصلاً این طرفا نمیآن، مگه اینکه با تاکسی فقط از اینجا رد شن.»)**

اگر هلن این حرف ها را روز قبل یا هر روز دیگری می زد، مارتا حتماً با او درگیر می‌شد، اما آن روز چیزی نگفت و تنها به سینه‌سرخ کوچکی که لابلای درخت سپیدارِ او به این سو و آن سو می‌پرید خیره شده بود و سعی می کرد جلوی اشک هایش را بگیرد.

مامان در حالی که دست هایش را تکان می داد گفت: «به هر حال من که از بس هر روز آتش روشن کردم خسته شده‌ام. از اول زمستان تا آخر زمستان باید اجاق را روشن نگه دارم».

مارتا گفت: «ولی من و هری8 که این اواخر خیلی کمکت می‌کردیم. تازه، خودمان هم صدبار اجاق را روشن کرده‌ایم. بعضی وقت‌ها با همان آتشِ کم هم هوا گرم میشد»..........


داستان ترجمه: خانه

 

گوندولین بروکس / مترجم: مهدی فلّاح

 چیزی که همه دوست داشتند و می‌خواستند همیشه ادامه داشته باشد، این بود که در ایوانِ جلو خانه بنشینند و به آرامی، با هم صحبت کنند. در ایوانی که گلدان‌ زینتی پیچکی در گوشۀ جنوب غربی آن قرار داشت و سرخس با شکوهی که عمّه اِپی از میشیگان آورده بود، در سمت چپِ در مهمان‌نوازش، با سماجت پیش می‌خزید.

مامان، مودمارتا و هِلِن، در صندلی‌های گهواره‌ای خود، آهسته به عقب و جلو می‌رفتند و پرتو آفتاب بعد از ظهر را روی چمن، حصار آهنی محکم و درخت سپیدار، تماشا می‌کردند.

به زودی، دیگر این چیزها به آنها تعلّق نخواهد داشت. به زودی، چشم‌های دیگری آن ستون‌ها و دریاچه‌های نور، آن درخت سپیدار و آن حصار آهنی زیبا را با نگاه مال‌اندوزانه‌ای، نظاره خواهند کرد.

بابا، قرار بود آن روز بعد از ظهر، در ساعت ناهارش به ادارۀ اعطای وام برود. اگر موفّق نمی‌شد که مهلت پرداخت اقساط را تمدید کند، می‌باید خانه‌ای را که بیشتر از چهارده سال در آن زندگی کرده بودند، ترک می‌کردند. چندان امیدی نبود. مسئولان ادارۀ وام، سختگیر بودند. آنها فقط به فکر طرح‌های خود بودند. جلسه تشکیل می‌دادند و دستور العمل صادر می‌کردند.

مامان گفت: «یک آپارتمان قشنگ، یک جایی پیدا می‌کنیم؛ یک جایی در ساوت پارک یا میشیگان یا واشنگتن پارک کورت». اجارۀ این آپارتمان‌ها همان طور که مامان و دخترها می‌دانستند، دو برابر حقوقی بود که بابا می‌گرفت؛ امّا فعلاً هیچ کس دربارۀ این موضوع، حرفی نمی‌زد.

هِلِن گفت: «تازه، خیلی هم خوشگل‌تر از این خانه‌های قدیمی هستند. دوستانی دارم که ترجیح می‌دهم به این جا نیایند و دوستانی که به هیچ وجه حاضر نیستند که این راه دور را تا این جا پیاده بیایند، مگر آن که تاکسی سوار شوند».

اگر دیروز هلن چنین حرفی زده بود، مودمارتا حتماً با او دعوا می‌کرد. فردا هم شاید این کار را می‌کرد؛ امّا امروز، هیچ حرفی نزد. به سینه‌سرخی که روی شاخه‌های درخت او بالا و پایین می‌پرید، خیره شده بود و می‌کوشید نگذارد چشم‌هایش خیس شوند.

مامان، در حالی که مدام به پشت و روی دست‌هایش نگاه می‌کرد، گفت: «خوب، می‌دانید من دیگر از این هه آتش روشن کردن، حسابی خسته شده‌ام. از اکتبر تا آوریل، کار من دائم، روشن کردن تنورۀ بخاری دیواری است».

مودمارتا گفت: «امّا این اواخر، من و هری هم به شما کمکم می‌کردیم. گاهی توی ماه مارس و آوریل و اکتبر و حتّی توی نوامبر، روشن کردن بخاری دیواری با ما بود».

از طرز نگاه آنها فهمید که اشتباه کرده است. هیچ کدام دلشان نمی‌خواست که گریه کنند؛ امّا احساس می‌کردند که آن خطوط سفید کوچک که تا حدّی با خطوط بنفش دودی‌رنگ، برجسته شده بودند و تمام آن خطوط زعفرانی، با موج‌های شیری‌رنگ را هرگز در هیچ نقطه از آسمان غرب (جز در پشت این خانه) نخواهند دید و در هیچ جای دیگر، مثل این جا، بارِش کُندِ باران، چنین نوای دل‌انگیزی نخواهد داشت. پرنده‌های محلّه ساوت‌پارک، پرنده‌های ماشینی بودند و دست کمی از قناری‌های بینوایی نداشتند که زنان ثروتمند در مهمان‌خانه‌های آفتاب‌گیر منازلشان، توی قفس نگه می‌داشتند.

مودمارتا، یکدفعه با صدای بلند گفت: «اگر خانه را از ما بگیرند، بابا از غصّه دق می‌کند. او این خانه را خیلی دوست دارد! اصلاً به امید این خانه زنده است».

هلن گفت: «بابا به امید ما زنده است. او بیشتر از همه چیز، ما را دوست دارد. اگر ما نباشیم، خانه به چه درد او می‌خورد!».

مامان اضافه کرد: «و ما با او هستیم، هر جا که برود».

هلن آهی کشید و گفت: «می‌دانید، اگر راستش را بخواهید، راحت می‌شویم. اگر این مشکلْ پیش نیامده بود، دلمان خوش بود که خانه‌ای داریم و برای همیشه به این زندگی خسته‌کننده ادامه می‌دادیم».

مامان گفت: «شاید کار خدا باشد. شاید دست خدا به طرف ما آمده و این بند را از پای ما باز کرده است!».

مودمارتا بی‌مقدّمه گفت: «بله، این حرفی است که شما همیشه می‌زنید. خدا صلاح کار را بهتر می‌داند».

مامان به سرعت به طرف او نگاه کرد؛ امّا وقتی در لحنش اثری از سوء ظن ندید، نگاهش را برگرداند.

هلن، دید که بابا دارد می‌آید و فریاد زد: «بابا آمد». از طرز راه رفتن او که نمی‌توانستند چیزی را حدس بزنند. مثل همیشه با قدم‌های کوتاه و جدا جدا که هر بار یک شانه‌اش بالا می‌رفت و شانۀ دیگرش پایین می‌آمد و باز از نو، این حرکت تکرار می‌شد، پیش می‌آمد. آنها نظاره‌گر این پیش‌روی بودند.

او از جلو خانۀ آقای کِنِدی گذشت، از کنار قطعه زمین خالی عبور کرد و سرانجام، خانۀ خانم بِلیک‌مور را هم پشت سر گذاشت. چیزی نمانده بود که آنها خودشان را از روی حصار آهنی به خیابان پرت کنند و گریبان بابا را بگیرند و حقیقت را از زیر زبان او بیرون بکشند. درِ حیاط خانه‌اش را باز کرد؛ امّا هنوز هم نمی‌توانستند از گام‌هایش و یا از چهره‌اش به چیزی پی ببرند.

بابا سلام کرد. مامان برخاست و همراه او به درون خانه رفت. دخترها عاقل‌تر از آن بودند که دنبال مادرشان بروند. چیزی نگذشت که مامان، سرش را از میان در بیرون آورد. چشم‌هایش به چراغ‌هایی می‌مانستند که افروخته شده بودند. فریاد زد: «همه چیز درست شد. مهلت را گرفت. دیگر جای نگرانی نیست. همه چیز رو به راه است!».

در، محکم بسته شد و مامان با قدم‌های تُند، دور شد.

هلن در همان حال که به سرعت در صندلی‌اش تاب می‌خورد، گفت: «گمانم بد نباشد که یک مهمانی بدهم. یازده سالم بود که مهمانی دادم و از آن موقع تا حالا، مهمانی نداده‌ام. بدم نمی‌آید بعضی از دوستانم به طور اتّفاقی ببینند که ما صاحب‌خانه شده‌ایم».

دربارۀ نویسنده:

گوندولین بروکس (1917ـ2000م)، در توپکا، (از ایالت‌های کانزاس) متولّد شد؛ امّا بیشتر سال‌های عمرش را در شیکاگو گذراند. او نخستین نویسندۀ افریقایی ـ امریکایی بود که در سال 1950م، برای مجموعۀ شعرش به نام «آنی آلِن» به دریافت جایزۀ «پولتیزر» نایل آمد. شهرت او به واسطۀ توصیف زندگی عادی مردم در جامعه افریقایی ـ امریکایی ایالات متحده بود. در سال 1985م، او اوّلین زن امریکایی ـ افریقایی‌تبار بود که به عضویت انجمن ملّی ادب و هنر امریکا درآمد. از کودکی، به خواندن و سرودن شعر علاقه‌مند بود و به تشویق والدینش، به جلسات شعرخوانی نویسندگان و شاعران افریقایی ـ امریکایی می‌رفت. در تمام سال‌های نوجوانی و در اوایل سنین جوانی، شعرهای بروکس، در مجلّات مختلف ادبی به چاپ رسیدند. در سال 1945م، دفتر شعری با عنوان «خیابانی در برونزویل» منتشر ساخت و به عنوان یکی از شاعران پیشرو امریکا شهرت ملّی یافت. از سال 1985م، تا زمان مرگش، در دانشگاه دولتی شیکاگو، استاد برجستۀ ادبیات بود.