The Luckiest Time of All
ترجمه داستان
|
یک روز بعد از ظهر ، در حالی که خانم «السی اف . پِیکینز» توی صندلی گهواره ای اش روی ایوان نشسته بود و تاب می خورد . نوه اش «تی» با یک دسته بزرگ گل زغال اخته ، سر رسید و این ، شروع یک داستان بود . - آه ، تی عزیزم! این گل های زغال اخته ، مرا به یاد روزی می اندازند که با پدربزرگت آقای پیکینز آشنا شدم . درست همین موقع های سال یعنی بهار بود که من و بهترین دوستم اُوِلا ویلسون که حالا از این جا رفته ، راه افتادیم که به گروه «سیلاس گرین» ملحق شویم . یک جور گروه نمایشی ای بود که توی تمام شهرهای جنوبی ، برنامه اجرا می کرد . در واقع ، چیزی شبیه سیرک بود . من و اُوِلا می خواستیم وارد دار و دسته آنها شویم و دنیا را بگردیم . نه این که تو خانه مشکلی داشته باشیم ، نه ، فقط می خواستیم مسافرت کنیم و چیزهای تازه ببینیم و خوش بگذرانیم . جز ما دو نفر ، هیچ کس از قضیه خبر نداشت . یک روز ، بلند شدیم و تصمیم گرفتیم این کار را بکنیم . «خوب ، آن روز موهایمان را بافتیم و لباس پوشیدیم و یک مشت خرت و پرت توی کیسه ای ریختیم و راهی نمایش شدیم . یک روز بهاری ، مثل امروز بود . بعد از یک پیاده روی طولانی ، به آن جا رسیدیم . وای دختر! دنیای واقعی آن جا بود . چه آهنگ ها و چیزهای عجیب و غریبی که به عمرمان ندیده بودیم . آن جا همه چیز بود ، یا این طور به نظر می رسید . من و اُولا فکر کردیم قبل از این که برای ثبت نام و عضو گروه شدن ، به دفتر رئیس برویم ، گشتی آن دور و اطراف بزنیم و دم و دستگاه نمایش را ببینیم . همان طور که مشغول تماشای دور و برمان بودیم ، با آن سگ رقّاص ، روبه رو شدیم . بِه از تو نباشد ، قشنگ ترین چیزی بود که توی دنیا وجود داشت . تی عزیزم ، کاش بودی و می دیدی که چه طور راه می رفت و با موزیک ، سرش را بالا و پایین می بُرد . یک دامن کوچولوی چین دار تنش بود و روی دو پای عقبی اش چرخ می زد و راه می رفت . آن قدر شیرین کاری کرد و کرد و کرد تا این که مردم دست بردند توی جیب هایشان و برایش سکه پرت کردند . من و اُوِلا هم مجذوب سگ شده بودیم و حالا نخند و کی بخند . اُولا سکه ای از توی جیبش بیرون آورد و به طرف جایی که سگ داشت می رقصید پرت کرد . من هم دو سه تا سکه از جیبم درآوردم و هر دو را پرت کردم . موزیک ، تندتر و تندتر شد و سگ به چرخیدنش ادامه داد . اُوِلا دست کرد توی کیسه اش و سنجاق سینه ای را که توی کلاس تعلیمات دینی به خاطر دیر نیامدنش جایزه گرفته بود ، درآورد و برای سگ پرت کرد . من هم در حالی که از خنده و هیجان ، دست و پایم را گم کرده بودم ، دست بردم توی کیسه ام و سنگ شانسی ام را درآوردم و پرت کردم . خوب ، فوری فهمیدم که چه کار کرده ام . انگار همین که سنگ را پرت کردم ، دستم را دراز کردم تا آن را بگیرم ؛ اما سنگ از دستم رها شده بود و چشمت روز بد نبیند ، سنگ ، درست خورد وسط دماغ آن سگ بیچاره . سگ رقّاص ، مثل برق افتاد دنبال من . سگ گذاشت دنبال من و من پا گذاشتم به فرار . دور تا دور سیلاس گرین می دویدم ، از میان همان جاهایی که من و اُولا قبلاً قدم زده بودیم ؛ اما سگی که تا لحظه قبل می رقصید ، حالا فقط می دوید و همه آدم هایی که آن جا بودند ، به این نمایش تازه می خندیدند؛ نمایشی که من و سگ ، با هم اجرا می کردیم . بعد از مدتی احساس کردم که سرعتم کم می شود و فکر کردم که سَرم را کمی برگردانم تا ببینم آن سگ کوچولوی قشنگ ، چه قدر کار دارد تا به من برسد . نگاه کردن همان و از تعجبْ خشک شدن ، همان! درست پشت سر من ، سگ رقّاص و پشت سر او ، بهترین و سریع ترین قهرمان دو در تمام ویرجینیا . و او کسی نبود جز آقای پیکینز که آن موقع ، هنوز یک پسر بچه بود . یک تکه ریسمان بافته شده ، توی دستش بود که مثل گاوچران گروه سیلاس گرین ، توی هوا می چرخاند و نیشش را مثل مجسمه نیم تنه ، باز کرده بود . در حالی که من او را تماشا می کردم که خورشید بر رویش تابیده بود و مثل فرشته ای شده بود که برای نجات یک دختر گناهکار بیچاره آمده است . او دوباره ریسمانش را با یک چرخش باور نکردنی ای درست دور پای عقب سگ ، حلقه کرد و او را سر جایش روی زمین نشاند . آن وقت من ایستادم ، و آرام و خجالت زده ، به طرف پسری که سگ بیچاره را بلند کرده بود ، تا ببیند آسیبی دیده است ، پیش رفتم . او سگ را بغل کرده بود . به آرامی و مهربانی با او حرف می زد . از این جا بود که فهمیدم چه قدر این پسر ، نجیب و مهربان است . وقتی به محلِ نمایش ( جایی که سگ می رقصید ) برگشتیم ، سگ را رها کرد و به من کمک کرد تا سنگ شانسم را پیدا کنم . به او گفتم که یک سنگ سیاه براق است که روی یک طرفش حرف «آ» حک شده است . گشتیم و گشتیم تا سرانجام ، او پیدایش کرد . من و اُوِلا از تماشای نمایش ها حسابی کِیف کردیم و بعد به طرف خانه راه افتادیم . تمام راه ، کسی که قرار بود بعدها پدر بزرگ تو باشد ، پشت سر ما می آمد . آمده بود که مواظب ما باشد . ما هم قدم هایمان را آهسته کردیم . او هم مواظب ما بود . آره . صدای خانم پیکینز ، رفته رفته آهسته تر شد و تی متوجه شد که لبخندی گوشه لب او نشسته است . «مادر بزرگ ، چیزی نمانده بود که سنگ شانس ، باعث شود که سگ ، شما را گاز بگیرد . این بار ، خیلی برای شما شانس نیاورده ، غیر از اینه؟ مادر بزرگ ، سرش را تکان داد و بلند بلند خندید . - نوه عزیزم . اتفاقا . آن دفعه ، بیشترین شانس را برایم آورد ، چون باعث آشنایی من با آقای آموس پیکینز شد و اگر تو اسم این را خوش شانسی نمی گذاری ، پس اسم آن را چه می شود گذاشت؟ آره ، فکر می کنم که آن روز ، من از همه ، خوش شانس تر بودم ؛ خوش شانس ترین آدم روی زمین . تی هم با مادربزرگ ، شروع به خندیدن کرد هر چند نمی دانست که برای چه می خندد . گفت : «خدا کند روزی من هم یک سنگ شانس ، مثل مال شما داشته باشم» . مادر بزرگش گفت : «شاید روزی تو هم برای خودت چنین سنگی داشته باشی» . و در حالی که لبخند می زدند ، مدتی دیگر ، توی صندلی گهواره ای تاب خوردند . |
نویسنده می خواهد از طریق این وبلاگ دلنوشته های خود را بنویسد