معناشناسی
معناشناسی (Semantics)
بطورکلی بررسی ارتباط میان واژه و معنا را معناشناسی می گویند. در منطق نیز بررسی ارتباط میان نمادها و آنچه که نمادها نشان می دهند را معناشناسی (Semantics) می نامند.
خوب است در آغاز به این نکته اشاره کنم که در معناشناسی، میانِ واژه (word) و واژه قاموسی (lexeme) تفاوت وجود دارد. واژه را که همه می شناسیم . اما واژه قاموسی شامل بنِ واژه ، واژه کامل ، و یا یک اصطلاح(idiom) است و بطور کلی واحد و یکان فرهنگ نویسی بشمار می رود. از همین رو فرهنگ زبان یا واژه نامه را نیز Lexicon می نامند. بنابراین، ”dog“، ”happiness“، ”put up with“، هرسه، واژه قاموسی هستند.
آشنایی با چند اصطلاح:
Synonym
دو واژه ی قاموسیِ هم معنی را مترادف می نامند. توجه کنید که هیچ دو واژه ای در زبان بطور کامل هم معنی نیستند. حتی اگر شما ”پوشیدن“ و ”تن کردن“ را مترادف بدانید نیز این دو هرگز کاملا هم معنی نیستند! آشکارترین تفاوت میان این دو آن است که پوشیدن را می توانید برای موارد رسمی نیز بکار برید، اما از ”تن کردن“ تنها برای موارد غیر رسمی می توانید استفاده کنید.
نکته دیگر این است که دو واژه شاید معناهای متفاوتی داشته باشند؛ بنابراین، ممکن است تنها یک معنا از دو واژه با توجه به بافت سخن، مترادف باشند. با این وجود، شما آن دو واژه را در آن بافت، مترادف می خوانید.
Antonym
دو واژه که در بافت سخن، دارای دو معنای متضاد باشند را antonym می گویند. واژه های متضاد بر دو دسته اند:
Gradable Antonyms
مانند سرد و گرم. شما می توانید بگووید سردتر یا گرم تر؛ همچنین می توانید بپرسید که چه اندازه گرم یا چه اندازه سرد؟
Ingradable Antonyms
مانند مرده و زنده. شما نمی توانید بگویید مرده تر! و نمی توانید بپرسید که چقدر مرده یا چقدر زنده؟!
Taxonomic Sisters
برای گروهی از واژگان قاموسی بکار می رود که در یک سطح طبقه بندی قرار می گیرند. برای نمونه سگ، خوک، اسب، و... از نظر حیوان بودن، taxonomic sisters هستند. بعضی از ”خواهران رده ای“ که محدود هستند را بسته (closed) می ناند : ”روزهای هفته“. برخی دیگر مانند ”راه های خوش آمدگویی“ را باز یا نامحدود یا open می نامند.
Hyponyms and Hypernyms
هایپانیم، اشاره به ارتباطِ شمولی دارد. برای نمونه، ”سرخ“ هایپانیمِ رنگ است و ”شیر“ هایپانیمِ گربه سانان است. خودِ رنگ و گربه سانان در اینجا هایپرنیم است.
Meronyms
مرونیم ها مثل هایپانیم ها هستند با این تفاوت که مرونیم ها اشاره به اجزای یک چیز دارند. برای نمونه، ”بال“ جزیی از یک پرنده و ”دستگیره“ جزیی از یک در است.
Homonyms
دو واژه که یک شکل و یک تلفظ دارند، اما از نظر معنایی متفاوت اند. برای نمونه در زبان انگلیسی، bank هم بمعنی بانک و هم به معنی ساحل رود بکار می رود. گرچه هر دوی این واژگان یک جور نوشته می شوند، اما از نظر معنا شناسی، این دو، واژگانی متفاوت هستند. این دو واژه را هومونیم می نامیم.
Polysemy
بعضی از واژگان، تک معنایی (monosemy) هستند و برخی دیگر چندمعنایی (polysemy) اند. تشخیص تفاوت میان هومونیم ها و پالسمی ها بسیار دشوار و کارِ زبان شناسان است. برای نمونه زبان شناسان “table” به معنی ”لوح“ و “table” به معنی ”جدول“ را در زیر یک سرواژه قرار داده و آنرا پالسمی (و نه هومونیم) می دانند.
Homograph
دو واژه که به یک صورت نوشته می شوند، اما از نظر تلفظ و معنا متفاوت هستند. برای نمونه شکل های اسمی و فعلیِ واژه project هومونیم نیستند، بلکه homograph اند.
Homophones
واژه های متفاوت با تلفظ یکسان را هوموفون می نامند. برای نمونه: ”hair“ و ”hare“.
معنای صریح و آشکار یک واژه که معمولا در واژه نامه ها به آن اشاره می شود را denotative meaning می نامند. معنای ضمنی یک واژه را connotative meaning می نامند. برای نمونه هنگامیکه کسی به شما می گوید : ”زهرا برای من مادری کرده است“، معنای صریح واژه ”مادری“ در اینجا اینگونه است که زهرا مخاطب شما را بزرگ کرده و پرورش داده است، اما معنای ضمنی آن این است که زهرا در حق مخاطب شما مهر و محبت فراوان روا داشته است.
Componential Analysis
یکی از روش های نشان دادن معنی واژگان قاموسی، آوردن اجزای معنایی آنها (meaning components) است. به بررسی اجزای مرد، زن، دختر، و پسر توجه کنید:
:مرد : + انسان، - مونث، + بزرگسال
:زن : + انسان، + مونث، + بزرگسال
:دختر: + انسان، + مونث، - بزرگسال
:پسر: + انسان، - مونث، - بزرگسال
این روش، نسبت به شیوه ی آوردن مرجع (reference) برای معنا (sense) برتری دارد. چراکه گاه دو معنای متفاوت، به یک مرجع اشاره دارند! به نمونه زیر توجه کنید:
:رییس جمهور
:رییس شورای عالی امنیت ملی
هر دو معنای اشاره شده در بالا، به یک نفر اشاره دارند. برابر قانون اساسی ایران، رییس جمهور، رییس شورای امنیت ملی است. با این وجود، از نظر معنایی، میان ریاست جمهوری و ریاست شورای امنیت ملی تفاوت آشکار وجود دارد.
البته به تشریح معنی از راه بررسی اجزایی در ظاهر یک اشکال بزرگ نیز وارد است. این روش معمولا برای بیان معنای ضمنی (connotative meaning) کامل نیست:
:Bachelor: + male, - married
:Spinster: - male, - married
در نگاه نخست، بچلر متضاد واژه اسپینسر است، اما بار معنایی منفی موجود در واژه دوم را چه کار کنیم؟! واژه نخست را در فارسی می توانیم بصورت ”مرد مجرد“ ترجمه کنیم، اما اگر بخواهیم واژه دوم را ترجمه کنیم باید بگوییم : ”پیردختر“ یا ”دختر ترشیده“ یا چیزی شبیه به اینها!
پاسخ این است که شما برای معنای صریح و معنای ضمنی واژه، دو هویت مستقل قائل می شوید و برای نمونه می توانید برای معنای ضمنی اسپینسر، یک (+ negative feedback) و یا یک (- young) یا هر معنای ضمنی دیگری که برداشت می کنید را نیز می آورید.
Fuzzy Concepts
همه اجزای معنایی واژگان را نمی توان با آری و نه و یا + و – نشان داد. برای نمونه، در مورد بستنی، ماهیت این واژه آیا + جامد است یا - جامد؟! اشتباه نکنید! این ایراد از معناشناسی نیست، این مفهومِ گنگ دقیقا همان نگاهی است که شما به معنای بستنی دارید. همین حالا به پرسش من پاسخ دهید : ”آیا بستنی جامد است؟“ خوب اگر شما بگویید آری، پس فرق ماهیت سنگ و چوب و پارچه با بستنی چیست؟ آنچه از ماهیت بستنی در ذهن شما نقش می بندد این است که چیزی است میان جامد و مایع؛ نه می توان آنرا جامد خواند و نه می توان آنرا مایع دانست.
Prototypes
برخی واژگان در ذهن انسان به مجموعه ای از مرجع های متفاوت اشاره دارند. برای نمونه واژه ی ورزش اینگونه است. هنگامیکه شما این واژه را به تنهایی می شنوید احتمالا در ذهن شما ”نرمش صبحگاهی“، ”فوتبال“، ”کشتی“، و... نقش می بنند. این حالت را ما بصورت یک دایره ی دارت نشان می دهیم که درآن هرچه به سوی میانه هدف پیش می رویم، مفاهیم معروف تر که با شنیدن واژه زودتر به ذهن خطور می کنند(prototypes) دیده می شوند.
شاید بسیاری از آمریکاییان بازی بیس بال را نیز در دایره دارتِ معناییِ خود بگنجانند. شاید برخی بوکس یا کشتی را در منطقه درونی تر دایره جای دهند و فوتبال آمریکایی را به خارج تر برانند. به هر روی، تصویر شکل یافته، همان معنایی است که فرد مورد نظر ما از ورزش در ذهن خود دارد.
مشکلی بنام Metaphor
متافور یعنی استعاره. استعاره نوعی تشبیه است که در آن از ادات تشبیه استفاده نشده باشد. برای نمونه در فارسی می گوییم ”حسن که خرس است!“. این جمله یعنی حسن که مانند خرس گنده است.
در انگلیسی ممکن است روابط جنسی نامشروع را به ناپاکی و نداشتن اینگونه روابط را به پاکی تشبیه کرده و بصورت استعاره بکار برند:
They went on a dirty weekend
You've got a filthy mind
Keep it clean - this is a family audience
My reputation is spotless
The immaculate conception
I'm worried that children's minds will be polluted with all the sex on television
پرسش: در برخورد با استعاره ها، از دید معناشناسی، آیا باید معنای ظاهری آنها را بررسی نمود یا باید معنای باطنی شان را در نظر گرفت؟
پاسخ: هر دو! فراموش نکنید که معناشناسی دقیقا بررسی همان چیزی است که در ذهن انسان نقش می بنند. هنگامیکه شما با یک استعاره بر می خورید، ابتدا معنای ظاهری و سپس معنای باطنی آن شما را متوجه خود می کند و این ارزش کار استعاره است. برخی مترجمان غیرحرفه ای متاسفانه در ترجمه استعاره ها معنا یا تفسیر خود از آن را بیان می کنند و این بزرگترین خیانت به اثر نویسنده و اشتباهی بزرگ در ترجمه است.
نقش های معنایی:
در هنگام خواندن نقش های معنایی، تلاش نکنید مفاهیم ارایه شده را با مفاهیم موجود در دستور سنتی برابری دهید. گرچه می توان برخی از آنها را معادل فعل ، فاعل ، مفعول ، یا... در دستور زبان دانست، با این وجود خواهید دید که برای نمونه فاعل در معناشناسی گونه های متفاوتی دارد:
Agent: کارگزار.
Patient: چیزی که از کارِ کارگزار یا علت تاثیر پذیرفته است.
Location: محل انجام کار (یا حادثه).
Instrument: چیزی که کارگزار برای انجام کار از آن استفاده نموده است.
Time: زمان انجام کار (یا حادثه).
Recipient: دریافت کننده ی نتیجه ی کارِ کارگزار.
Experiencer: گیرنده انگیزه.
Stimulus: انگیزه.
Cause: علت.
Goal: محلِ مقصد.
یکی از دوستان می گفت: ”زمان! کارگزار، انگیزه، و علت، که یکی است!“ باید بگویم بله! در دستور زبان شاید هر سه را فاعل بدانیم، اما در معنا، میان این سه و نیز میان Patient و Recipient تفاوت هایی وجود دارد. برای درک بهتر مفاهیم بالا، به نمونه های زیر توجه کنید:
1.Farmers raise crops for cityfolk.
Agent Patient Recipient
.Rain pleases the farmers, but too much rain harms the crops.
Stimulus Experiencer Cause Patient
3.In the summer, they use trucks to bring crops from the field.
Time Agent Instruments Patient Location
4.They may send their crops to market through cooperatives.
Agent Patient Goal Instrument
5.The crops are sent by train to distribution centers in large cities.
Patient Instrument Goal Location
6.Market value determines which crops farmers will plant the next spring.
آواشناسی گویشی (Articulatory Phonetics):
این گرایش از آواشناسی، به بررسی چگونگی تولید صدا بوسیله اندامهای صوتی انسان می پردازد.
-
صدای اولیه (صدای خام) در گلوی انسان، با وزش هوای شش ها از تارهای صوتی تولید می شود. بنا براین، اندازه تارهای صوتی، نسبت مستقیم با کیفیت صدای انسان دارد. همچنین انسان با نزدیک و دور کردن و تغییر میزان لرزش تارهای صوتی، بسامد صدای خویش را تنظیم می کند. بسامد فردی با صدای بم ، بین 75 تا 150 هرتز (سیکل در ثانیه) است. کسانی که صدای سوپرانو دارد (خانم ها یا دخترانی که صدای بسیار زیر دارند)، حتی می توانند آوایی با بسامد بیش از 400 هرتز تولید کنند. کوتاهی یا بلندی صدای انسان نیز وظیفه ی تارهای صوتی است و به ”دامنه ی نوسان“ صدا بستگی دارد.
البته باید توجه داشت که هیچیک از این اعمال، خودآگاهانه صورت نمی گیرد؛ بلکه این مغز آدمی است که از زمان تولد، بصورت از پیش برنامه ریزی شده، با همه فرکانس های صوتی آشنایی دارد و می داند که مثلا برای صدای گریه یا جیغ یا... چه بسامدی مورد نیاز است و این بسامد را چگونه می توان با استفاده از دو تار صوتی تولید کرد. دو تصویر زیر، تارهای صوتی را در حالتهای باز و بسته، نشان می دهد:
-
در مرحله بعد، صدای خام با پیچش و عبور از حفره های دهانی و بینی (دماغی)، طنین دار می شود. بنابراین، یک خواننده خوش صدا، هم تارهای صوتی و هم حفره های دهانی و بینی مناسبی دارد.
-
زبان و دیگر موانع موجود در حفره دهانی، هنگام عبور صدا از این حفره، آنرا به آواهای گویشی تبدیل می کند. به تصویر زیر توجه کنید:
چون اصطلاحات کاربردی در آواشناسی، همگی لاتین هستند، لازم است نامهای انگلیسی تصویر بالا را به خاطر بسپاریم؛ با این حال، برای آسانتر شدن کار، ترجمه فارسی واژگان مورد بحث را در پی آورده ام:
Oral cavity: حفره دهانی vocal cords: تارهای صوتی
Nasal cavity: حفره بینی (hard) palate: سخت کام
Uvula: زبان کوچک velum (soft palate): نرم کام
Larynx: نایسر (حنجره) lip: لب
Glottis: چاکنای(ته حلق) teeth: دندانها
Alveolar ridge: لثه tongue: زبان
Apix: جلوی زبان tip (of the tongue): نوک زبان
هنگام نامگذاری بر روی صداها، از صفت استفاده می کنیم. مثلا به صداهایی که بوسیله دو لب تولید می شوند، می گوییم صداهای "دو لبی". جدول زیر، صفتهای مورد نیاز برای نامگذاری آواهای گویشی را نشان می دهد:
|
|
|
|
Dental |
tooth |
|
velar |
velum |
|
Alveolar |
Alveolar ridge |
|
labial |
lip |
|
Palatal |
palate |
|
Glottal |
glottis |
|
nasal |
Nasal cavity |
الف) آواهای همخوان (Consonants) محل تولید آواها: نکته: وقتی حرفی را درون / / قرار می دهیم، صدای آن حرف، مورد نظرمان است. پس /p/ را نباید "پی" تلفظ کرد. 1) bilabial: آواهایی که با همکاری دو لب بوجود می آیند. مثل /p/ ، /b/ و /w/. 2) labiodental: آواهایی که با همکاری دندانهای بالا و لب پایین بوجود می آیند. مثل: /f/ و /v/. 3) apico-dental: آواهایی که با همکاری جلوی زبان و دندانها، تولید می شود. مثل: /T/ و /D/. 4) apico-alveolar: صداهایی که با همکاری جلوی زبان و لثه ها، بوجود می آیند: /t/، /d/، /s/، /z/، /n/، /l/، و /r/. 5) fronto-palatal: آواهایی که با همکاری زبان و سخت کام، تولید می شوند. مانند: /S/، /Z/، /tS/، /dZ/، /y/. 6) velar (dorso-velar): آواهایی که با همکاری انتهای زبان و نرم کام، بوجود می آیند. مانند: /k/، /g/. 7) glottal: آواهایی که در حلق تولید می شوند. مانند: /h/ و /?/ . 8) uvular: صداهایی که بوسیله زبان کوچک تولید می شوند. در انگلیسی، صدای یوویولار وجود ندارد. در فارسی صدای /غ/ (/G/)، یوویولار است. روش تولید آواها: 1) :stop برای تولید این آواها، ابتدا راه هوا کاملا بسته شده و سپس هوا ناگهان رها می شود. مانند: /p/، /b/، /t/، /d/، /k/ ، /g/ ، /?/و /G/. 2) fricative: آواهای فرسایشی که برای تولید آنها، مسیر هوا بوسیله یکی از دستگاههای صوتی دهان، نیمه بسته می ماند و هوا برای عبور، حالتی فرسایشی به خود می گیرد. مثل: /f/، /v/، /T/، /D/، /s/، /z/، /S/، /Z/ و /h/. 3) affricate: آواهایی که از ترکیب stop و fricative، بدست می آیند. در انگلیسی و فارسی، صدای /tS/، از ترکیب /ت/ و /ش/؛ و صدای /dZ/، از ترکیب /د/ و /ژ/، بوجود آمده است. 4) nasal: آواهایی که با عبور صدای خام از حفره بینی، بوجود می آیند. مانند: /m/، /n/ و ./N/ 5) trill: صداهایی که با حالت لرزشی ایجاد می شوند. در فارسی و انگلیسی، صدای /r/، تنها صدای لرزشی است. 6) lateral: آواهای که با عبور هوا از کناره های زبان، تولید می شوند. مانند: /l/. 7) glide (semi-vowel): آواهای نیمواک یا نیمه مصوت مانند: /w/ و ./y/ صدای /w/، نزدیک به واکه /u:/ و صدای /y/، به واکه /I/ نزدیک است. اکنون با استفاده از دانسته های بالا، می توانیم همه آواهای بیواک در زبانهای انگلیسی و فارسی را نامگذاری کنیم. روش نامگذاری به این ترتیب است که ابتدا صدادار یا بی صدا بودن آوا، سپس محل تولید و در پایان، روش تولید آنرا می گوییم. بنابراین: /f/: voicless labio-dental fricative /b/: voiced bilabial stop /tS/: voiceless fronto-palatal affricate /G/: voiced uvular stop /w/: voiced bilabial glide برای آسانی کار، می توانید از جدول زیر استفاده کنید:
|
|
|
glottal |
uvular |
dorso-vilar |
fronto-palatal |
Apico-alveoalr |
Apico-dental |
Labio-dental |
bilabial |
|
|
? |
G |
k
g |
|
t
d |
|
|
p
b |
voiceless stop voiced |
|
h |
|
x |
S
Z |
s
z |
T
D |
f
v |
|
voiceless fricative voiced |
|
|
|
|
tS
dZ |
|
|
|
|
voiceless Affricate voiced |
|
|
|
N |
|
n |
|
|
m |
voiceless nasal voiced |
|
|
|
|
|
r |
|
|
|
voiceless trill voiced |
|
|
|
|
|
l |
|
|
|
voiceless lateral voiced |
|
|
|
|
y |
|
|
|
w |
voiceless glide voiced |
ب) واکه ها (Vowels) : برای بررسی واکه های یک زبان، چند عامل را در نظر می گیریم: 1) گردی لب ها: در زبان انگلیسی برای تلفظ واکه های /O:/، /O/، /u:/ و/U/، لبها را اندکی گرد می کنیم واین آواها را rounded نامیده، بقیه را unrounded می خوانیم. 2) فاصله زبان از سقف دهان، که اگر زیاد باشد، واکه را low، اگر کم باشد، واکه را high، و اگر بینابین باشد، واکه را mid می نامیم. در واقع، فاصله کم زبان از سقف دهان، به معنی بالاتر بودن زبان است. به همین دلیل حرف تولید شده در این وضعیت را high می نامیم. 3) نقش جلو، عقب یا وسط زبان در تولید صدا که به ترتیب آواهای front، back و center را ایجاد می کند. 4) کوتاهی یا بلندی واکه: در زبان فارسی، همه واکه ها بلند (tense) هستند. اما در زبان انگلیسی، برای نمونه «او»ی کوتاه و «او»ی بلند داریم. به واکه کوتاه ، lax گفته می شود: /u:/ = tense vowel و /U/ = lax vowel. اکنون به جدول زیر توجه کنید: back Central front High / low /u:/ /I:/ High /U/ /I/ Lower-high /O:/ /@/ /e/ Mid /E:/ , /V/ Lower-mid /A/ /&/ Low /A:/ تمرین: 1) Lax central mid? 2) Tense central lower-mid? 3) Tense high front? 4) Tense central low? 5) Lax lower-high back? 6) /&/, /I/, /A/, /@/, /E:/. نکته بسیار مهم: هرگز تصور نکنید که بکار بردن واژه های tens و lax، جز در بخش آواهای central، کاری بیهوده است. هرگاه واکه های زبان های چینی و فرانسوی را نیز به جدول بالا بیافزایید، به اهمیت حیاتی این دو واژه پی خواهید برد!! ج) واکه های مرکب (Diphthongs): یک واکه ی مرکب، از ترکیب یک واکه و یک همخوان بوجود می آید. برای نمونه، آوای /@U/ (load, bone, …) را در نظر بگیرید. این آوا از ترکیب دو آوای /o/ و /u/ تشکیل شده است و بنابراین یک واکه ی مرکب به شمار می رود. دیگر واکه های مرکب در زبان انگلیسی عبارتند از: /aU/ (bound, round, …) از ترکیب /&/ و /u/ . /ju:/ (view, cute, …) از ترکیب /I:/ و /u/ . /eI/ (day, say, …) از ترکیب /e/ و
نشانههاي ويژه و آشنازدايي | زبان شناسی
فرماليستها
زبان شناسي ساختاري كوشيده است با بيتوجهي به معناي گزارهها توجه خو را به سازههاي زبان معطوف نمايد. در سبك شناسي ساختاري نيز، معنا به تنهايي هيچ ويژگي ادبي ندارد، اين ريخت و شكل اثر است كه ادبيات آن را موجب ميشود. از اين رو در بحث سبك شناسي ساختارگرا ما با اين اصليترين پيشنهاد فرماليستهاي روسي، به صورت كمينه محتوا مواجه ميشويم. «ظرايف عاطفي كه به پيامي كاملاً خبري لحني ميبخشد موضوع سبك شناسي (ساختارگرا) خواهد بود. به عبارت ديگر محتواي سبك شناختي تتمهاي است ذهني و متغير با گوينده كه به خبر خنثي و ثابت پيامي ميافزايد، به اين ترتيب ما با يافتن مثلاً حدود 50 شاهد مثال از دو شاعر، مثل حافظ و منوچهري (از دو دوره متفاوت، به طوري كه اين 50 شاهد، معناي نهايي يكساني داشته باشند، بايد قادر باشيم، پارهاي از ويژگيهاي سبك شناختي اين دو شاعر را بروز دهيم. شايد كمينه محتوا را بتوان با احتياط ژرف ساخت و ويژگيهاي سبك شناختي اعمال شده بر آن را، گشتارهايي از آن كمينه محتوا ناميد. او همان گفته است: «چيزي كه ما آن را بدلهاي گشتاري ميخوانيم، فرايندهاي گوناگون همان جملههاي هستهاي زبان همگاني است. مفهوم سبك ايجاب ميكند كه براي بيان يك محتوا طرزهاي گوناگون بيابند.» پيش از اين سوسور گفته بود كه در زبان تنها تمايز وجود دارد؛ چنين تمايزي را ميتوان در گشتارهايي متفاوت از يك كمينه محتوايي مشاهده كرد.
اما نشانههاي ويژه هر متن ادبي، از جهتي ديگر نيز يادآور بحث فرماليستها در مورد آشنايي زدايي است.
زبان روزانه به طور ناخودآگاه از استعاره و مجاز سود ميجويد. يعني آن عناصري كه ياكوبسن آن را قطبهاي "زبان پريشي" و البته زبان ادبي ميداند.
متون ادبي، آگاهانه، استعاره و مجاز را به كار ميگيرند. اين دو قطب موجب پريشاني زبان ميشود، اما كثرت تداول، به خصوص در زبان عملي، رنگ ديگر گونه آن را ميزدايد.
ديگر كسي از جمله «فلاني عجب شيري است» وادار به تفكر و درنگ نميشود؛ رند حافظ بر اثر كثرت استعال رنگ ديگر گونه خويش را از دست داده است. در نظريه اطلاعات، بسامد بالاي يك واژه يا يك خبر از ميزان تاثيرگذاري آن ميكاهد. به همين دليل مفهوم آشنازدايي يا فرآيند بيگانه سازي در آثار فرماليستها و به خصوص ويكتور شكلوفسكي معنايي بس گسترده داشته تمام شگردها و فنوني را در برميگيرد كه مولف آگاهانه از آنها سود ميجويد، تا جهان درون متن را براي مخاطب بيگانه بنمايد. وظيفه هنر و ادبيات در آن است كه دركي ديگر گونه از اشيا و اموري كه زنگ عادات بشري بر آنها نشسته است، به ما بدهد.
شكلوفسكي به صراحت گفته بود: « هدف هنر احساس مستقيم و بيواسطه اشيا است، بدان گونه كه به ادراك حسي در ميآيند، نه آن گونه كه شناخته شده و مالوفند. تكنيك هنري عبارت است از آشنا زدايي از موضوعات، دشوار كردن قالبها، افزايش دشواري و مدت زمان ادراك حسي». از همين جا ميتوان به دشواريهاي متنهاي ادبي نوين و ادبيات شگرف پيبرد. چنين آثاري كوشيدهاند به ياري رمزگاني ويژه، جهاني يكسره شخصي بيافرينند، جهاني نه چندان آشنا با اذهان معتاد به توصيفات آشنا. دشواري حافظ، خاقاني، صائب، بيدل، هدايت، جويس، فاكند، پروست، ويرجينا ولف و كافكا در همين نكته نهفته است كه آنها ميكوشند درك ما را از جها ديگرگون كنند. ژاك درايدا گفته است: « هر چيز را كه تاكنون آشكار و حاضر دانستهايم با فاصله بشناسيم و در خواندن هر متني شالوده آن را آگاهانه بشكنيم.» البته در اين ديدگاه همواره رويكردي به تاريخ ادبي نهفته است. اما بر رند حافظ غبار آشنايي و الفت نشسته است، اما در زمان خود بيشك مفهومي بود كه در ذهن مخاطب ايجاد آشنازدايي كرده و لذت كشف را مهيا مينمود. اما بايد دانست، آشنازدايي، هم چند در ادبيات به گونهاي همه جانبه با فرماليتها آغاز شد، اما با اين مفهوم، در فرهنگ بشري، بسي ديرتر، در تفكرات هندي و بودايي رخ نموده است.
منبع: http://www.lifeofthought.com
ارتباط در زبان علمي و در زبان ادبي | زبان شناسی
معناي برقراري ارتباط در متن ادبي يا اثر هنري ـ به نسبت زبان روزانه ـ بايد به گونهاي ديگر معنا شود.هر ارتباطي حداقل بايد به سه جزء فرستنده، گيرنده و پيام استوار است، اما رومن ياكوبسن زبانشناس و منتقد ساخت گرا ـ هرگونه ارتباط زباني را داراي 6 جزء ميداند. فرستنده پيامي را براي مخاطب ميفرستند. اين پيام، براي آن كه گوينده آن را بهتر درك كند، به سه جزء ديگر يعني زمينه تماس و نشانه احتياج دارد.
زمينه
پيام
گوينده ـــــــــــــــ مخاطب
تماس
نشانه
اين شش جزء خود، شش كاركرد را در زبان موجب ميشود.
ارجاعي
شعري ( ادبي )
عاطفي كلامي ( باب سخن گشايي ) كنشي
فرازباني
در هر ارتباط زباني، يكي از اين كاركردها بر ديگر كاركردها برتري مييابد. در جملات امري يا ندايي تاكيد بر كاركرد كنشي است. اكثر پيامدهاي زباني، بر كاركرد ارجاعي (زمينه) استوار هستند، كه آن خود نظامي است مشتمل بر مدلولهاي آشنا. اما خود نظامي است مشتمل بر مدلولهاي آشنا. اما آن جا كه خود پيام كانون توجه ارتباط كلامي باشد، با كاركرد ادبي و شعري مواجه هستيم. بر يافتن كاركرد ادبي، مرز بين سخن ادبي و غيره از آن را آشكار كنيم. او خود معتقد است كه زبان شناسي به تنهايي نميتواند وارد حيطه نقد ادبي شود، بلكه بايد جزء مكملي، به نام شعر شناسي، براي آن قايل شد. بنابراين، در متن ادبي هر شش جزء ارتباط وجود دارد، اما ارتباط به سوي زمينهاي در خود ميل ميكند و همين امر موجب ايهام اساسي شعر ميشود. اومبر تواكو، نشانه شناس ايتاليايي، اين سويه مبهم را نتيجه گشودگي دلالت معنايي اثر هنري دانسته است. شاعر بيش از وضوح پيام (كاركرد ارجاعي) بر ابهام آن (كاركرد ادبي) متكي است. اصولاً كاركرد ادبي پيام، معنا را نهان ميسازد. زبان علمي در خدمت برقراري سع الوصول ارتباط است. حال آن كه زبان ادبي، به عكس ميكوشد، در امر ارتباط سهل الوصول اختلال ايجاد كند. اين چنين متني به ارتباط نميانديشد، تنها از ما ميخواهد، جهان را به گونهاي متفاوت ببينيم.
منبع: http://www.lifeofthought.com/
زبان و نشانه
بنا به تعريف سوسوري، زبان دستگاهي است استوار بر نشانه، عامترين تعريف براي نشانه آن است كه، نشانه همچون سكهاي دورويه، بر دو جز دال و مدلول اتكا دارد. چارلز سندرس پيرس، فيلسوف پراگماتيست و از آغازگران علم نشانه شناسي ( semiology ) نشانه را استوار بر غياب ميداند:«نشانه براي كسي، چيزي را به جاي چيز ديگري بيان ميكند.» بنابراين، در متن هر نشانه عنصر قرارداد، جهت انجام و تسهيل امر ارتباطي زبان نهفته است. متن ادبي از اين گونه نشانهها سود ميجويد، اما از آن فراتر ميرود. در متن ادبي، فرايندي جديد رخ ميدهد و آن ايجاد نشانههاي نوين است؛ نشانههايي ويژه و خاص همان تن كه بيرون از چارچوب آن و يا خارج از چارچوب آن گفتمان كه متن در آن ميگنجد، بار معنايي خود را از دست ميدهند. واژه «رند» تا پيش از آن كه معنايي عرفاني داشته باشد، قراردادي بود بين سخنوران زبان، شامل بر معنايي« لاابالي و سالوس»، اما در نزد سنايي و خاصه حافظ نشانهاي ويژه ميشود براي سخن عرفاني كه خواننده بايد به كشف آن نايل شود، در برف كور هدايت. ادبيات شگرف (fantastic) از چنين نشانههاي ويژهاي بيش از متنهاي واقع نما بهره ميگيرد. ادبيات شگرف با بهره گيري از تكنيك سيال ذهن، نمادها و اسطورهها ميكوشد او وضوح دريافت بكاهد، و ابهام ذاتي خود را به تفسير و دريافت خواننده نيز سرايت دهد. بنابراين، وظيفه نشانه شناسي ادبي «شناخت آن قراردادهاي اصلي است كه به هر تصوير يا توصيف ادبي نيروي ساختن معنايي ديگر ميبخشد». به اين ترتيب زبان شناسي نه تنها در نقد ادبي، بلكه در نقد هنرهاي تصويري همچون سينما، نقاشي، عكس نيز، از طريق نشانه شناسي خاص اين مقولات، خود را دخالت ميدهد. نشانهها در متون شگرف از منش قراردادي فراتر رفته به سطح نشانه تمثيلي يا مجازي و از آن فراتر به سمت نماد ميل ميكند. خصوصيت اصلي نماد گريز از ساخت تك معنايي است. بنابراين، از آنجا كه هر اثر، دنياي نشانههاي ويژه خود را ميآفريند و دلالت معنايي خاص خود را ايجاد ميكند، از اين رو واقعيتي خاص خود را ايجاد ميكند، از اين رو واقعيتي است مبهم. هر مدلول در ذهن مخاطب "موردي تاويلي" است و از اين رو ما همواره با تاويلهاي گوناگون از هر اثر هنري رويارو ميشويم. ما بعداً به مفهوم اساسي تاويل در نقد ادبي مدرن باز خواهيم گشت، تنها در اين جا متذكر شويم كه تاويل مهمترين رهيافت نقد ادبي مدرس است.
درآمدي بر زبان و زبان شناسي
«ما زبان مادري مان را طي بخش بزرگي از زندگي مان همچون واقعيتي طبيعي مي پذيريم و آن را به كار مي گيريم، يا چون به كارش گيرند آن را مي فهميم، بي آنكه نسبت به آن هرگز خودآگاه باشيم يا درباره آن اظهارنظر كنيم.» اين جملات، جملاتي است كه با آن كتاب بي همتا و منحصر به فرد «تاريخ مختصر زبان شناسي» نوشته آر.اچ. روبينز ترجمه علي محمد حق شناس شروع مي شود و در ادامه ۵۹۳ صفحه اي اين كتاب با تاريخ زبان شناسي روبه رو مي شويم، با افراد، مكاتب، حلقه ها و... كه از يونان باستان تا حال حاضر در سراسر دنيا پتانسيل خود را صرف پي بردن به راز و رمزهاي زبان كرده اند
هر چند تا به حال تعريفي از زبان ارائه نشده كه مورد قبول تمام زبان شناسان باشد، ولي هر مكتب زبان شناسي تعريفي ارائه داده كه در حوزه اي و از ديدگاهي كه از آن حوزه برمي خيزد صحيح است و كاربرد دارد، البته يك سري از نظريات همگاني است و تقريباً مورد قبول همه است
زبان يكي از توانايي هاي عام هر انساني است و از نگاهي زبان نظام يا سازگاني است كه عناصر يا واحدهايش در رابطه متقابل با يكديگرند
به عبارتي عناصر و واحدهايش در رابطه متقابل با هم موجوديت خود را به ثبت مي رسانند و مطالعه آنها بدون در نظر گرفتن عناصر متقابل شان امكان پذير نيست. اگر ما معني واژه اي را ندانيم به يك لغت نامه مراجعه مي كنيم و در برابر آن واژه يا واژه هايي را مي بينيم. ارتباط متقابل واژه مبدا و مقصد است كه در چرخشي كه كل واژه ها را در يك زبان دربرمي گيرد يك نظام را تشكيل مي دهد، نظامي كه يكي از واحدهاي تشكيل دهنده زبان است
و زبان شناسي يعني مطالعه علمي زبان طبيعي بشر به ماهيت زبان و ارتباط مي پردازدو اگر نگاهي به تاريخ اين رشته بيندازيم و تاثيرات افراد و هر نوع نگرش را درجه بندي كنيم مي توان به جرات گفت: تاثير گذارترين فرد در طول تاريخ اين علم فردينان دوسوسور بوده است. وي كه نبوغش در اين علم پرورش يافته بود، در طول عمر خود سرسختانه به جست وجوي قانون هايي پرداخت كه بتواند انديشه هاي او را از ميان آشفتگي هاي نظريه هاي زبان شناسي هدايت كند
او در سال ۱۹۰۶ بر كرسي استادي دانشگاه ژنو تكيه زد. وي تدريس سه دوره زبان شناسي همگاني را بين سال هاي ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ به عهده گرفت ولي هرگز كتابي منتشر نكرد. بعد از مرگ وي دو تن از همكارانش به نام هاي شارل بالي و آلبرسه شه يه از دست نوشته هاي او كه به وسيله همسرش جمع آوري شد و جزوه هاي شاگردانش دوره زبان شناسي عمومي سوسور را به چاپ رساندند. بعد از چاپ اين كتاب دامنه نفوذ او در زبان شناسي به مراتب بيشتر از نفوذ و تاثير هر كسي ديگر شد تا جايي كه به جرات مي توان گفت زبان شناسي قرن بيستم را خود او آغاز كرده است و در حوزه زبان شناسي انقلابي كپرنيكي پديد آورده
دوره زبان شناسي عمومي سوسور را دكتر كورش صفوي به فارسي برگردانده و انتشارات هرمس افتخار چاپ آن را دارد. اين كتاب شامل مباحثي مثل نگرش همزماني و درزماني، همنشيني و جانشيني، دال و مدلول و... است. دوره زبان شناسي عمومي سوسور تا حال حاضر بسياري از نظريات معتبر زبان شناسي را بر تنه خود چون شاخه اي رويانده و مي روياند
منابع
آر.اچ. روبينز، تاريخ مختصر زبان شناسي، ترجمه علي محمد حق شناس، تهران، مركز.
فردينان دوسوسور، دوره زبان شناسي عمومي، ترجمه كورش صفوي، تهران، هرمس.
كورش صفوي، از زبان شناسي به ادبيات جلد،۲ تهران، سوره مهر
تعریف زبان شناسی
زبانشناسی میکوشد تا به پرسشهایی بنیادین همچون «زبان چیست؟» و «زبان چگونه عمل میکند؟» پاسخ گوید. برای نمونه در این که «زبان آدمی با سامانه ارتباطی دیگر جانوران چه تفاوتی دارد؟»، «کودک چگونه سخن گفتن میآموزد؟»، «انسان چگونه مینویسد و از چه راهی زبان نانوشتاری را واکاوی (تحلیل) میکند؟»، «چرا زبانها دیگرگون میشوند؟» و جز اینها. کسی را که به بررسیهای زبانشناختی میپردازد، زبانشناس مینامند. زبانشناس اگرچه باید آزمودگی گستردهای در چندین گونه زبان داشته باشد ولی بایستگی و لزومی ندارد که به روانی به چندین زبان سخن بگوید. برای او مهمتر این است که بتواند پدیدههای زبانشناختی را مانند سامانه واژههای یک زبان یا کارواژههای آن را کندوکاو نماید و بازبشکافد. او بیشتر یک مشاهده گر برون گرا و ورزیده است تا یک طرف گفتگو
دانش زبانشناسی با کتاب دستور سانسکریت نوشته پانینی هندی آغاز گشت. پانینی در سده پنجم پیش از زایش مسیح دستور زبان بسیار پیشرفتهای نوشت
دانش زبانشناسی شاخههای گوناگونی دارد. برخی از آنها از این قرارند: زبانشناسی سنجشی-تاریخی، دستور گشتاری، دستور زایشی، آواشناسی، معناشناسی و گونهشناسی زبان.عصب شناسی زبان و زبان شناسی بالینی نیز از شاخه های جدید زبان شناسی میباشند
نویسنده می خواهد از طریق این وبلاگ دلنوشته های خود را بنویسد